روح لویاتان
بایزید بسطامی میگه یا چنان نمای که هستی و یا چنان باش که می نمایی... من نمیدونم چرا این روزا هیچکس خودش نیست و یه عده تو سر خودشون میزنن و خودشونا پایین تر از اونی که هستن میدونن و عده ای دیگه هم اعتماد به نفس کاذب دارن و بیشتر از اونیکه هست خودشونا نشون میدن.. واسه چی؟؟؟؟؟ کنفوسیوس جمله زیبایی داره که میگه: نه از خودت تعریف کن و نه بدگویی. اگه از خودت تعریف کنی قبول نمی کنند و اگه بدگویی بکنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت... توی این اوضاع و احوال خیلی جالبه که هیچکس نه خودشا اونجوری که هست ارائه و اظهار میکنه و حتی در روابط با دوستان و بقیه هم اینطوره که به جای اینکه طرفا اونجوری که هست بپذیره سعی در تغییر اون طبق میل خودش میکنه و این مسئله منجر به این شده که اکثر آدما واقعیت خودشونا نشون ندن.. نتیجه اخلاقی: خودت باش چه تو را بپذیرند و چه نپذیرند زیرا بالاتر از همه چیز این است که با خودمان صادق باشیم...... آبی دریا قدغن ََشوق تماشا قدغن عشق دو ماهی قدغن با هم و تنها قدغن پچ پچ و نجوا قدغن رقص سایه ها قدغن کشف بوسه ی بی هوا به وقت رویا قدغن برای خواب تازه اجازه بی اجازه در این غربت خانگی بگو هر چی باید بگی غزل بگو به سادگی " بگو زنده باد زندگی " برای شعر تازه اجازه بی اجازه از تو نوشتن قدغن گلایه کردن قدغن عطر خوش زن قدغن تو قدغن من قدغن برای روز تازه اجازه بی اجازه............................................ شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید. «ولتر؛ نویسنده فرانسوی ۱۷۷۸-۱۶۹۴» هیچگاه با یک انسان احمق دهن به دهن نشو زیرا کسانی که از بیرون نظاره گر این دعوا هستند، احمق تر از اونی هستند که بتونن تشخیص بدن که حق با توئه یا اون.... وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه می شود... هر از گاهی انسانهایی را میتونید ببینید که توی جو ایجاد شده در یک جمع یا با خوندن یه کتاب یا نهایتا با دیدن یه تصویر یا شنیدن یه خبر از رسانه حالا رادیو ، تلویزیون یا هر چیز دیگه لب به شکایت باز میکنن و از اوضاع یا احوال مسئله ای اظهار شکایت میکنن و با افتخار هم مرتب صداشونو بالا میبرن تا همه صدای اعتراضشا بشنوند...تو این اوضاع و احوال جلوی بقیه و دیگر دوستان و همقطاریاش چندتا حرکت اعتراضی هم میکنن ..مثالی میزنم تا بتونه این وضعیت را ملموس کنه واستون... در اعتراض به طرحهای مربوط به وضعیت ظاهری و روابط دو جنس مخالف از سوی نیروی مربوطه ، پسر و دختری با هم دوست و بعد از مدتی به روابط جنسی و هم آغوشی میرسن..هنگامی که در خلوت و خفا همدیگه رو در آغوش میگیرن اون میل و عواطف نابی را که تا دیروز پنهان میکردن در اون لحظه به صورت عریان بیرون میریزن و البته این هم آغوشی آمیخته با ترس و نفرت میتونه باشه...هم آغوشی این دو طرف نبرد و جنگی به شمار می یاد و اوج لذت جنسی به معنای پیروزی بر وضعیت بوجود آمده و به نوعی نواختن سیلی به صورت عامل وضعیت و خود وضعیت بشمار می یاد..اما این انسانها صرفا تا ارضای نیازهای شخصی خود لب به اعتراض باز میکنن و ارضای نیاز، تمام اون اعتراضات و اظهار وجود کردنهای جلوی دوستان را به ورطه نیستی میسپاره..هنگامی که با اون فرد یاغی و معترض دیروز، صحبت میکنی ، جوابی میشنوی که میگه من علاقه ای به سرنوشت بقیه و حتی نسل آینده و وضعیت اسفبار اونها ندارم و در جواب هم آغوش خود میگه که من به فکر وضعیت و سرنوشت خودمون هستم!!!!!!! به نوعی این بندگان خود ، فقط از کمر به پایین عصیانگر هستند.... صحبت کردن با این فرد در مورد حرفهای دیروز و عملکرد امروز هم این جواب را در بر داره که همیشه با جمعیت فریاد بزن و خشم و غضبتا ابراز کن، چون تنها راه مصون ماندن اینه... معترض دیروز میشه منتقد امروز و احیانا موافق فردا... پی نوشت: مراقب باشید با طناب کسی که به حرفهای خودش پایبند نیست و صرفا در صدد تحریک بقیه اس توی چاه نرید...امیدوارم دوستان منظور اصلی را متوجه بشن و به میانبر های نوشتاری و مقصود اصلی واقف بشوند و در کلمات و جملات گرفتار نشوند و عذر تقصیر را بپذیرند... یه ماجرایی میخوام بگم می دونم این قبیل ماجراها واسه خیلی از دوستان به نوعی اتفاق افتاده و گرچه تموم شده اما نتونستن هنوز که هنوزه واسه خودشون هضمش کنن.. دو سه هفته پیش موسسه محترم لطف کردن و ما را مامور کردن در معیت تعدادی از پسران و دختران به اردوی یک روزه ای بریم.. حسب امر وظیفه من این بود که چار چشمی مراقب این بندگان خدا باشم که مبادا دست از پا خطا کنن!!! خلاصه ما که اینقدر اینو اونو سرزنش میکنیم شده بودیم خوده ناظر کبیر در ١٩٨۴(کتابی از اورول).. آقا این بندگان خدا را میدیدی انگار از زندان آزاد کرده بودنشون اینقدر خوشحال بودن که با جنس مخالفشون میرن اردو که مطمئنم اگه چند میلیارد پول بهشون میدادن اینقدر خوشحال نمیشدند.. خلاصه رفتیم و در مکان مورد نظر با امر بنده دختران در یک گوشه و پسران هم گوشه ای دیگر جا اختیار کردن.. این بندگان خدا از ترس من که مبادا یهو کاری کنند و ما بریم گزارش بدیم دست از پا خطا نمیکردن..خلاصه چند دقیقه ای نگذشت که صداشون در اومد که یه روز اومدیم اردو و حالا مثل ماست باید همدیگه را نگاه کنیم. ما هم که در حال نظاره قر زدنهای مکرر بودیم دستور بازی والیبال را صادر کردیم البته با اجازه سر ناظر کبیر... بچه ها ١ ساعتی بازی کردن و مشغول نهار خوردن شدن که عده ای از حیوانات وحشی که در لباس انسان جلوه کرده بودند اومدن و نهار را کوفت که چه عرض کنم زهر مار همه کردن.. هاپو ی میپرسید که شما با هم چه نسبتی دارید؟ ما هم به عنوان ژان وان ژان رفتیم جلو و برگه موسسه را نشون هاپو دادیم. طرف یه نگاه کرد و گفت با من بیا توی لونمون میخوام کسب تکلیف کنم.. خلاصه قرار بود مدارک !!معتبر!! موسسه را بهم بدن که ناگهان گفت همه بچه ها بازداشتن!!!ما رو بگو!! گفتم واسه چی؟ آخه مگه چیکار کردن؟؟ گفت نه باید بازداشت بشن .. ما هم که خدا رو شکر در پاچه خواری ید طولانیه داریم رفتیم روی مخ هاپو که بابا نکن اینکارو هاپو جون و بعد از نیم ساعت هاپ هاپ کردن(چون زبون آدمها را نمیفهید و باید به زبون خودش باهاش هاپ هاپ میکردم) راضیش کردم مدارک منو بگیره و بیخیال بچه ها بشه تا بعد بریم لونه هاپوهای مرکزی و جواب پس بدیم.. بعد از مراجعت به خونه رایزنی ها با ریاست حاج حاجان که همیشه کمک حالمون بود و خدا هر چی میخواد بهش بده شروع شد تا مدارک را از لونه هاپوها در بیاریم .. میدونید توی گزارش چی نوشته بود؟؟؟ هاپو ابتدا با اشاره به حرمت کرک و موی هاپوها نوشته بود که پسرا و دخترا در زیر درختان سرو داشتن از هم بوسه میگرفتن و این قبیل کارا.. آقا ما رو بگو کارد میزدی خونمون در نمیومد!!!عجب!!!! بابا مگه لس آنجلسه اینجا که جلوی اون همه خونواده پسرا و دخترا بپرند تو بغل هم و لب و لب بازی راه بندازن!!! حالا این وسط یکی نبود بگه که اینا اصلان ١٠ تا پسر بودن و ٢٠ تا دختر ..اگه با ریاضی هم محاسبه کنی هر یه دختر با یه پسر ..تکلیف اون ده تای دیگه به اضافه ما چی میشه... البته به قول حاج حاجان که این وسط هر چی ازش میپرسیدیم یا درخواستی ازش داشتیم میگفت ::باشه, باشه...خوب بود حالا انگی به ما نزده بودند!!!خدا رو شکر... خلاصه بی دلیل یه معضل در حد بنز و تویوتا واسمون درست کردن و این وسط یه عده واسمون رو شدند و یه عده هم کمر به سنگسار بنده گرفتن که با امدادهای الهی این رسته وحشیان از ما دور شدند.... الان که دارم اینا رو مینویسم هنوز مدارک بنده در گروگان اشغالگرانه و قرار یه هاپو با میانجیگری و امضای قراردادی عادلانه مدارک ما رو پس بدن..حالا وجهه و آبروی ما رو که مثل پشگل به باد دادن میخوان با چی جبران کنن خدا داند و بس.. خلاصه سرتونا در نیارم ما که برادر خود لوک خوش شانسیم اینم واسمون بارید ...طرف خونه فحشا راه انداخته و کلی کثافت کاری میکنه کار به کارش ندارن اما ما که در اون اردو با امام جماعتی بنده , نماز جماعتی با عده ای از بچه ها راه انداخته بودیم باید در نقش قاچاقچی و آدمکش بریم لونه هاپوها جواب پس بدیم.... ای بابا چی بگم دیگه که هر چی بگی نه کسی گوشش بدهکاره و نه فایده داره... بازم خدا رو شکر سنگسارم نکردن و جنازمو بر سر در شهر آویزون نکردن تا عبرت سایرین بشه... بابا خداحافظ دیگه یکیم نیست بگه بس کن!! شب با خیال آسوده خوابیدم تا صبح با یکی از دوستان به مسافرتی کوتاه بریم.چشمتون روز بد نبینه اومدم از جام بلند شم یهو گردن مبارک چندتا صدا شبیه خرده شیشه کرد و ناک اوتمون کرد..گرنما نمیتونم نه به راست و نه به چپ بگردونم..دیدم فایده نداره دوباره خوابیدم و به این شانس فوق العاده و خدایی خودم اندکی فکر کردم.. چند وقتی هست که گذران معمولی زندگی هم واسم شده رویا !!!! آقا کاری به کار کسی ندارم اما همه بهم کار دارن.. چند روز پیش بسیار تشنه بودم اومدم آب بخورم پرید گلوم نزدیک بود خفه بشم، شب همون روز داشتم می خوابیدم که ناگهان آب دهان در گلو پرید و باز البته از دست عزرائیل جستم... شکلات می خورم می پره گلوم از صد جرعه زهر هم بدتر میشه...می ری اردو و گردش بهت گیر میدن و هزار کار نکرده را بهت نسبت میدن و به خاطر اینکه این جرایم هیچ جایی درج نشده و هیچ جوابی هم نداره همه را قبول می کنی... چند روز پیش گفتم یه مقداری ورزش کنم رفتیم و با عده ای از دوستان والیبال بازی کردیم اما چشمتون روز بد نبینه میخواستن به خاطر والیبال سنگسارم کنن... خلاصه این وسط یکی از دوستان با وفا و صدیق ما هم داشت پایان نامه را تنظیم می کرد که ناگهان استاد مشاور که همش ایرانه قصد مسافرت خارج از کشور به سرش میزنه،کل سال تو خونس همچین که بهش احتیاج داری پا میشه بره خارج از کشور...خدا رو شکر مشکل این دوست حل شد... راستی اینو یادم اومد چند روز پیش یکی از دوستان که نقداری پول به ما بدهی داشت و قصد داشت بعد از سیصد سال(به اندازه خواب اصحاب کهف) این پول ما رو بده میره بانک و پول را به شماره اشتباه میفرسته...موقعی که پول میخوان بگیرند از آدم میشن همه چرچیل اما موقع پس دادن میشن روانی و دسپاچلفتی... خلاصه میام ماشینا روشن کنم بنزین نداره مجبورم برم آزاد بزنم، میرم بنزین بزنم بوی نامطبوع بنزین میره تو سیستم استنشاقیم و سیستم بدنما میریزه به هم.. ساعت 2 نصف شب میرم دوش بگیرم آب قطع میشه همونجا تو حموم میشینم تا آب دوباره وصل بشه صدا ابوی در میاد که دیوونه توی حموم ساعت 2 بدون آب چکار میکنی..حالا بیا و روانی نبودن خودتا ثابت کن... خلاصه سرتونا درد نیارم این چند وقت همش بدشانسی پشت بدشانسی... توضیحات: از عدم رعایت اصول ادبی و نگارشی این متن عذر خواهی می کنم .... دیگران جهنمند به جز مادر.... روزت مبارک ای بهشت تر از بهشت.... خیال خام پلنگ من, به سوی ماه جهیدن بود ...و ماه را ز بلندایش به روی خاک, کشیدن بود پلنگ من-دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد که عشق-ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود گل شکفته! خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم, موازیان به ناچاری که هر دو, باورمان ز آغاز, به یکدیگر نرسیدن بود اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد, اما بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من فریب کار دغل پیشه, بهانه اش نشنیدن بود چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت, ولی به فکر پریدن بود شعر از منزوی...
" مارک تواین"
| Design By : Night Skin |

